سيد محمد باقر برقعى

2268

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جفاى دوست اى دل چو غنچه چاك گريبان چرا شدى * مانند زلف يار پريشان چرا شدى در عالم خيال رخ همچو ماه او * چون دور دهر ، بىسروسامان چرا شدى گر مر تو را نبود ، شكيب از جفاى دوست * در انتظام سلك حريفان چرا شدى بىزور اعتماد به نفس و ثبات عزم * اندر نبرد گردش دوران چرا شدى بىرنج ، گنج وصل ، ميسّر نمىشود * از درد هجر ، اين همه نالان چرا شدى نابرده تلخكامى و ناكرده ترك جان * جوياى كام از لب جانان چرا شدى بىآنكه يك‌قدم به رضاى خدا نهى * در آرزوى روضهء رضوان چرا شدى از من بگوى بلبل شوريده حال را * نالان ز جور آذر و آبان چرا شدى چون دور روزگار به يكسان نمىشود * در شكوه از كشاكش دوران چرا شدى جان وفا چو نيست ، به جانان « صديقيا » * اندر پرستش بت بىجان چرا شدى شكست شاعر قضا چو پايهء اقبال مرد سازد سست * چه سود عزم خلل‌ناپذير و راى درست كسى ز لوح جبينش به آب تدبيرش * كجا نوشته كلك قضا تواند شست چو هم‌نبرد حوادث شدى به حكم قضا * در اين مبارزه سرسخت باش و چابك و چست چو راه بست قضا روى نه به‌سوى قدر * كه گاه راه نجات از قدر توانى جست ز شست سوء قضا آن كسى تواند رست * كه بهر سستى خود از قضا بهانه نجست تو تخم سعى بيفشان و نااميد مباش * كدام دانه فشاندند در زمين كه نرست چه غم كه سيم و زر از دست رفت و مال و منال * مگو كه عزّت نفس تو حاليا با توست ؟ وفا و مهر ز ابناى روزگار مجوى * كه جمله ناكس و نابخردند و ناشايست به روز سختى چون بگسلند از تو همه * خوش آنكه رشتهء الفت هم از نخست گسست شكست خورد « صديقى » ز روزگار و ليك * بدين شكستگى ارزد به صد هزار درست دام اجل جمعى پى حكمت و كلام افتادند * قومى به كنار زان مقام افتادند پايان سخن نگر كه عامى و حكيم * در دشت اجل هر دو به دام افتادند